داریوش آشوری
اینکه اینهمه درباره ی زبان فارسی می نویسیم و می گوییم نشانه ی بحران ژرفی است که در متن فرهنگ ما جریان دارد و بحران فرهنگ خود را در بحران زبان می نمایاند و بحران زبان خود را در پرسخنی درباره ی زبان. اینکه زبان نگارشی فارسی برای ما همچون چیزی طبیعی و فرادست یا همچون زیست بوم یا خانه ی آشنای پدری نیست و بسا هنگام غریب می نماید؛ اینکه ما همچون ماهی در این آب شناور نیستیم تا که از شدت نزدیکی آب دیگر خود دیده نشود، بلکه زندگی بی میانجی در آن جریان داشته باشد؛ اینکه چون بوتیمار بر کرانه ی این دریا نگران تمام شدن آنیم؛ و، سرانجام، اینکه با همه ی گفتن ها و نوشتن ها در این باره باز هم گفتن و نوشتن کاری بیراه و سختی بیهوده نیست، اینها همه نشانه ی آنست که ما در بستر طبیعی خود نیستیم که اینهمه بی خوا ب و بی تابیم. پس، چه باک اگر که باز هم گفته ها را بازگوییم و نوشته ها را باز نویسیم ؟ زیرا در میان آنچه گفته اند حرف درست و دقیق و از سر پژوهش کمتر زده اند و درین باره حرف هنوز بسیارست و کدام کس می تواند مدعی باشد که حرف آخر را زده است ؟
اصل مساله
گرفتاری ما در باب زبان فارسی، در برخورد با تمدن مدرن و نیازهای زبانی آن، دو ریشه دارد : یکی مربوط به ساخت زبان فارسی و توانمندی ها و ناتوانی های آنست، ودیگری مربوط به زبان نثر فارسی. آنچه اکنون در این گفتار بدان می پردازیم همین مساله ی نثر فارسی است که در طول چندین سده فراز و نشیب بسیار داشته و هر کس که امروز دستی به قلم می برد به جهتی گرفتار این میراث گذشته است که تمامی آن میراث طبیعی زبان و حاصل گسترش تاریخی آن نیست، بلکه بسیاری از آن میراثی ست که بازیگوشان کژنویس برای ما گذاشته اند.
بزرگترین گرفتاری نثر فارسی جدایی اندک – اندک زبان گفتار و نوشتار از یکدیگر است، که کار آن به سرانجام جایی رسید که گویی دو زبان جدا از همند. بی گمان در هر زبانی این جدایی تا حدودی هست، اما در زبان فارسی به صورت یک بیماری کهنه درآمده است. این مساله خود را جایی به خوبی نشان می دهد که مردم عادی می خواهند چیزی بنویسند. مثلا دکانداری می خواهد یک آگهی به در دکان خود بچسباند. او هنگامی که قلم در دست می گیرد تا چیزی بنویسد، ساده ترین و طبیعی ترین عبارتی را که به ذهنش می آید نمی نویسد، بلکه به دنبال یک عبارت پیچیده و قلنبه می گردد که ای بسا ناهنجار و مسخره از کار درمی آید. عبارت عجیب «استعمال دخانیات اکیدا ممنوع !» نمونه ی آشکاری از کارکرد ذهنیتی است که وقتی می خواهند چیزی بنویسد به چه جاهای دور و شگفت که نمی رود ! این عبارت واگردان یک عبارت ساده ی انگلیسی است، یعنی «دود نکنید !»(don’t smoke) که معادل فرانسه وآلمانی آن هم به همین کوتاهی و سادگی است و بی واسطه از زبان گفتار به نوشتار درآمده است، اما آن کسی که خواسته است این عبارت کوتاه و ساده را به فارسی برگرداند، هرگز به خاطرش نمی گذشته است که آن را می توان به همان سادگی و آسانی به فارسی برگرداند و نوشت: «دود نکنید !» یا «سیگار نکشید !» ذهن او می بایست ده ها فرسنگ از آسانی و سادگی و نزدیکی زبان دورتر برود تا چنین عبارت عجیبی را به ارمغان آورد: «استعمال دخانیات اکیدا ممنوع !» آخر کدام فارسی زبانی «دخانیات» را «استعمال» می کند که ایشان ما را از این کار منع می فرمایند !
اینکه شکایت می کنند که جوانان درس خوانده ی ما از نوشتن یک نامه به فلان اداره ناتوانند، این گناه این جوانان نیست که زبان جعلی و پرپیچ – و – تاب اهل اداره را نمی دانند و اصطلاحات «توقیرا ایفاد می گردد» یا «متعاقبا ارسال می گردد» یا «تحقیقات به عمل آورید» و بسیاری چیزهای بدتر از این را نمی شناسند، چون این زبان رابطه ای با بستر طبیعی زبان، یعنی زبان گفتار، ندارد و زبانی ست جعلی که تنها جعل کنندگانشان آن را می فهمند (اگر که بفهمند)؛ زبانی که در آن یک فعل درست و بجا کمتر بکار برده می شود. جوانی که می خواهد یک نامه بنویسد عادت ندارد که به خاستگاه طبیعی و ساده ی زبان، یعنی زبان گفتار، روی کند، یعنی آنچه را که به آسانی و به سادگی به ذهنش می رسد، بنویسد، بلکه آموخته است که هنگام نوشتن باید به دنبال عبارت های غریب و قالبی و جعلی بگردد و اینجاست که او همچنان درمی ماند یا همان کار مسخره ای را می کند که آن دکانداری که می خواهد در دکانش تکه کاغذی برای آگاهی بچسباند، و یا آن داغدیده ای که می خواهد با زبان شکسته پیامی از راه روزنامه به مرحومی در آن دنیا بفرستد. این شکاف ژرف میان زبان گفتن و نوشتن از کجا پیدا شده است ؟
فارسی دری و فارسی دری وری
الف) ویرانگران نثر فارسی
خدمت بزرگی که امیران سامانی به قوم ایرانی کردند زنده داشتن زبان فارسی در نگارش بود؛ و با این کار ما با آنکه اسلام آوردیم، عرب نشدیم. باری، اینقدر هست که این زبان فارسی ماند و ما فارسی زبان ماندیم. اما اوج گرفتن آفرینش فرهنگی در حوزه ی تمدن اسلامی و بویژه در ایران، و هر چه دورتر شدن ما از گذشته ی پیش از اسلام و از یاد رفتن یادهای آن و بالا گرفتن کار خشک اندیشی دینی و چیرگی امیران ترکِ نو مسلمان و رواج ذوق و سلیقه ی عرب در ادبیات و تقلید از آن، سبب شد که زبان فارسی به آمیزش هر چه بیشتر با عربی بگراید. این آمیزش مانند هر پیوند و آمیزشی میان خون های بیگانه، نخست از جهت هایی سودمند بود و به هر حال زبان فارسی بارورتر شد و مشتی از «الفنجیدن»ها و «الفغتیدن»های خود را از دست داد و گروهی از واژه های نرم و سبک و در خور تمدن اسلامی و نیز واژه های مربوط به زبان اصطلاحی را از عربی وام گرفت، اما هر چه جلوتر آمدیم پافشاری در بکار بردن واژه ها و اصطلاحات عربی در فارسی کار را به جایی رساند که زبان فارسی را فلج کرد و نثری بیمارگونه ونارسا و پرپیچ – و – خم به وجود آورد که دستمایه ی دانش فروشی منشیان شد. کار آمیختن بیش از حد زبان فارسی با عربی نه تنها به خاطر دانش فروشی و وزنه برداری منشیانه، بلکه کاری بود بر حسب دستور و خوشایند کسانی که عربی دانی و عرب مآبی را «فضل» می شمرند. و در این مورد دست کم یک سند تاریخی در دست داریم.
در کتابخانه ی ملک در تهران رساله ای هست منسوب به الوالفضل بیهقی، نویسنده ی نامدار تاریخ بیهقی که در آن به دبیران دیوانی دستور داده است که در نوشتن به جای واژه های فارسی چه واژه های عربی به کار برند. سرآغاز این رساله چنین است:
«و این فصلی است از رسائل ابوالفضل، شاگرد ابومنصور مشکان، دبیر سلطان محمود، مشتمل بر چند سخن که دبیران در قلم آرند. بدانک بجای بستاخی انبساط نویسند …»
و سپس برای نامه ای از واژه ها آورده است که به جای چه چیز چه بنویسند که مشتی از آنها از این قرار است:
بجای شوریدگی اضطراب نویسند
بجای یاری خواستن استغاثه نویسند
بجای زر و سیم مال صامت نویسند
بجای رستگاری خلاص نویسند
بجای اندیشه تأمل نویسند
بجای آرزومندی تمنی نویسند
بجای ترسانیدن تهدید نویسند
بجای یاری دادن اعانت نویسند
بجای آهستگی تأنی نویسند
بجای استواری ثقه نویسند
بجای خو سیرت نویسند
بجای خانگیان اهل بیت نویسند
بجای استوار محکم نویسند
بجای برابر کردن مقاومت کردن نویسند
بجای نیرومند کردن تقویت نویسند
بجای اندیشگی تغافل نویسند
بجای مرگ وفات نویسند
بجای به خویش خواندن استمالت نویسند
بجای شتاب کردن تعجیل نویسند
بجای خویشاوندان اقارب نویسند
بجای بیگانگان اباعد نویسند
بجای فریاد خواستن استغاثت نویسند
بجای بردباری احتمال نویسند
بجای مهر اشفاق نویسند
بجای کار پوشیده مبهم نویسند
بجای بسیاری اضعاف نویسند
بجای پس موخر نویسند
بجای دوستی مصادقت نویسند
بجای دانسته معلوم نویسند
بجای پارسایی عفاف نویسند
و در حدود چهار صد واژه از این دست آورده است. و نکته ی چشمگیر در این میان اینکه به جای برخی واژه های ساده و پذیرفته ی عربی در فارسی نیز واژه های دشوارتر و دورتر عربی آورده است، مانند:
بجای خجلت تشویر نویسند
بجای فایده ستدن استفادت نویسند
بجای فخر کردن مباهات نویسند
بجای عمل کردن تولیت نویسند
بجای حق جستن تقاضا نویسند
بجای حریصی کردن ترغیب نویسند [1]
(برای فهرست کامل این رساله نگاه کنید به پارسی نغز، گردآوری علی اصغر حکمت، تهران، 1330)
این سند نشان می دهد که چگونه تقلید از عرب وعربی مآبی به عنوان فضل رواج داده می شده است. در تاریخ بیهقی، که نمونه ی عالی شیوایی و آسان و روان نویسی و گهگاه شاعرانه نویسی است – که در روزگار ما شاعری چون شاملو از نثر او مایه ی شعر می گیرد – از آن برابر نامه ی دستوری، که یاد کردیم، کمتر چیزی دیده می شود، اما دو نامه از سلطان مسعود به قدر خان هست، به قلم بونصر مشکان، رئیس دیوان رسایل، که به نثر فارسی بسیار روان و خوب نوشته شده، اما در آن واژه هایی نیز بکار رفته است که نشانه ی نفوذ آن سیاست و دستور است.
از آن جمله است: ممالحت، مستحق، معاینه، آلت و عدت، مدروس، اعزاز، الفت، غضافت، اذناب، طولاً و عرضاً، ذات البین، تعزیب، مصرح، اعقاب، تعلل، مداهنت، مجاملت، عزیمت، نعوت، موقوف کردن، استطلاع، محاربت، مستفیض، معتمدان، مواهب که نشانه ی کارکردن آن دستور است.
و البته، صد البته، که این سرآغاز کار است و تازه واژه های تنها و برخی فعل های ترکیبی عربی – فارسی و برخی ویژگی های دستوری عربی به زبان راه یافته و هنوز روزگار هنرنمایی نویسندگان «نثر مصنوع» نرسیده بود.(در مورد نفوذ واژه ها و همچنین برخی ویژگی های دستوری عربی به تاریخ بیهقی، نگاه کنید به سبک شناسی ملک الشعرای بهار، جلد دوم) ولی با اینکه قرن پنجم آغاز نفوذ هر چه بیشتر واژه های عربی در فارسی و شروع تقلید از سجع پردازی های عربی است دشوارگویی و درازگویی در نثر فارسی پسندیده نبوده است و نثری از نوع نثر ترجمه ی تاریخ یمینی، چنانکه سزاست، بیمزه و بیهوده و احمقانه شمرده می شده است. چنانکه قابوس در نیمه ی نخست سده ی پنجم چنین می نویسد:
و در نامه باید که بسیار غرض و معانی در اندک مایه سخن بکار بری [ ... ] و اگر نامه پارسی بود، پارسی مطلق منبیس که ناخوش بود، خاصه پارسی که نه معروف بود آن، خود نباید نبشت بهیچ حال، که خود ناگفته بهتر از گفته بوَد. و تکلفهای نامه ی تازی خود معلوم است که چون باید کرد و اندر نامه ی تازی سجع هنرست و خوش آید، لکن اندر نامه ی پارسی سجع ناخوش آید، اگر نگویی بهتر باشد. اما هر سخنی که گویی عالی و مستعار گوی و مختصر باید گفت …
(قابوسنامه، عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر ابن قابوس بن وشمگیر زیار، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، 1345)
ملک الشعراء بهار درباره ی آمیختگی بیش از اندازه ی نثر فارسی با عربی در زیر عنوان «تندروی ادبا در ادخال لغات عرب» چنین می نویسد:
و گفتیم که در نتیجه ی این آمیزش و اختلاط [ فارسی با عربی ] زبان فارسی ضایع نشد بلکه بر درازا و پهنا و ژرفای آن درافزود، و از آنرو ادبیاتی زیبا و تاریخی از این زبان بوجود آمد.
این معنی تا قرن چهارم و پنجم دوام داشت. از قرن پنجم به بعد تفنن در تقلید ادبای ایرانی از تازی زیادتر از اندازه و حد طبیعی رواج گرفت و موازنه و سجع و جمله های مترادف، که در نثر بلعمی یا دیگران بزحمت و بندرت می توانستیم نمونه ای از آنها پیدا کنیم، در قرن پنجم به حد وافر پیدا آمد؛ خطبه های طولانی با موازنه و سجع و قافیه و عباراتی دارای جمله های مترادف و اطنابهای خسته کننده بی لزوم بوجود آمد و برای به جامه بردن این مقاصد و به حصول پیوستن این تقالید ناگزیر شدند که از کلمات و لغات و امثال و اشعار و جمله ی عربی وام نمایند، و این معنی باعث شد که نثر فارسی که در قرن چهارم و نیمه ی اول قرن پنجم صدی پنج لغت تازی بیش نداشت، در نیمه ی ثانی قرن پنجم از صدی پنجاه نیز تجاوز کرد و در قرون ششم و هفتم و هشتم تا صدی هشتاد نیز کشید و هر چند این معنی، یعنی افزونی لغات عرب، در همه ی تالیفات ایران با این سرعت پیش نمی رفت، مثلا، در کتب علمی و یا در کتب افسانه و یا در بعض تواریخ و اشعار، نویسندگانی بوده اند که همواره رعایت اقتصار کرده و دست از فصاحت و سهولت و روانی خود بر نمی داشتند … اما سیاق عرب مآبی و داستان سجع و قافیه و عربی بافی در میان دبیران و بعض شاعران و مورخان، شغل شاغل و مایه ی گرمی بازار ادب و موجب بروز فضل و هنر گردیده بود و سواد اعظم نوشته ها ازین دست و نخبه مؤلفات ازین قماش بود.
(سبک شناسی، جلد یکم، کتاب های پرستو، تهران، 1349)
گسیختگی رشته رابطه ی زبان گفتار و نوشتار از سده ی ششم هجری به بعد و بازیچه شدن زبان در دست زبان بازان، خاستگاه همه ی فاجعه فساد نثر فارسی است و این فاجعه را با این قیاس می توان بهتر دریافت که زبان مقدمه ی شاهنامه ابو منصوری، که کهنترین متن مانده از فارسی دری است، با زبان امروزی ما فاصله ای چندان ندارد و هر فارسی زبان باسواد می تواند آن را بخواند و بفهمد، اما زبان میرزا نصرالله منشی یا میرزا مهدی خان منشی یا هر متفنن پرگوی بیهوده گوی زبان باز را تنها ادیبان اریب می فهمند.
نثر فارسی در دوران سلامت خود، یعنی در دورانی که فرهنگ شکوفای ایرانی – اسلامی در اوج بود، ابزاری بود در دست مفسران قرآن، صوفیان، فیلسوفان، و تاریخ نگاران، و مترجمان با ذوق برای بیان آنچه در این حوزه در همه ی این زمینه ها می جوشید و می بالید و در عین حال پلی بود میان دین تازه و زبان آن با پارسی گویان؛ و سده های چهارم و پنجم و ششم هجری روزگار پدید آمدن بهترین آثار نثری این زبان است. این زبان در دست آفرینندگان با ذوق و نبوغ این دوران از زبانی محلی و تنگ میدان به زبانی پخته و رسا و زیبا بدل شد و گنجینه واژگان آن چه با جوشش درونی خود، چه با بهره گیری بجا از عربی و شاید زبان ها و گویش های دیگر گسترش بسزا یافت. اما پسرفت آن از زمانی آغاز شد که زبان، بجای آنکه حامل معانی و بیان باشد، بازیچه ی دست زبان بازان شد و آن مسابقه ی هولناک بر سر آوردن واژه های هر چه غریبتر از عربی (و حتا ترکی) و تراشیدن عبارت های قالبی و دراز کردن زنجیره ی مترادف ها و سجع سازی های خنک درگرفت که حاصل آن فرسودگی زبان و سطحی شدن آن، از دست رفتن حدود روشن معناها و پیچیدگی و دشواری بیهوده آن بوده است که دامنه اش تا به امروز کشیده شده و گرفتاری امروز ماست. در برابر کسانی که از این هجوم نابجای واژه های عربی ترکیب های عجیب و عبارت های قالبی زشت به عنوان میراث زبان فارسی و یا «عربی فارسی شده» دفاع می کنند، باید پرسید که مقصود شما کدام فارسی ست ؟ فارسی ناصر خسرو و غزالی و میبدی و قابوس بن وشمگیر است یا نویسنده ی کلیله ودمنه و تاریخ وصاف و عالم آرای عباسی ؟ برای هر کدام اینها باید حساب جداگانه باز کرد.
کلیله و دمنه، انشای ابوالمعالی نصرالله منشی را نخستین کتابی شمرده اند که در آن توجه به صنایع بسیار است. این کتاب در حدود 539 هجری پرداخته شده است.«در این کتاب مترادفات و کلمات عربی و تمثل به اشعار و امثال عرب زیاد است ولی سجع های آن کامل نیست.»(مختصری در تاریخ تحول نظم و نثر پارسی، ذبیح الله صفا، تهران، 1353). کالبد شکافی نثر این کتاب نشان می دهد که چگونه این مرد کوشیده است بافت فاسد و زاید واژه ها و عبارت های عربی را به بافت سالم فارسی پیوند بزند، تا بدانجا که نثری ناهموار و دو دست پرداخته است. در کتاب او گاهی پاره هایی یافت می شود که به فارسی رسا و ساده ی نثر همروزگاران اوست و یا عبارت هایی ساده و بی پیرایه و درست که با عبارت هایی پیچیده و بی مزه (که مقصود از آوردن آنها آراستن نثر به انواع صنایع و اصناف بدایع و احزاب خزایف بوده !) به هم جوش داده است. به این پاره دقت کنید که در آن جز یک واژه ی نا آشنا (آنهم لابد برای رعایت ادب) وجود ندارد:
بوزنه ای درودگری را دید که بر چوبی نشسته بود و آن را می برید و دو میخ پیش او. هر گاه یکی را بکوفتی دیگری که پیشتر کوفته بودی برآوردی. در این میان درودگر به حاجتی برخاست. بوزنه بر چوب نشست از آن جانب که بریده بود. انثیین او در شکاف چوب آویخته شد و آن میخ که در کار بود پیش از آنکه دیگری بکوفتی برآورد، هر دو شق چوب بهم پیوست، انثیین او محکم در میان بماند، از هوش بشد. درودگر بازرسید؛ وی را دست بردی سره بنمود تا دران هلاک شد. و از اینجا گفته اند: درودگری کار بوزنه نیست.
اما نمونه هایی از پیوند زبان ساختگی با فارسی راست – و – درست در همان کتاب: ( نشانه | در میان متن برای نشان دادن دو پارگی سبک کتاب است)
پادشاه بر اطلاق اهل فضل و مروت را به کمال کرامات مخصوص نگرداند، لکن اقبال بر نزدیکان خود فرماید که در خدمت او منازل موروث دارند و به وسایل مقبول متحرم باشند | چون شاخ زر که بر درخت نیکوتر و بارورتر نرود و بدانچه نزدیکتر باشد درآویزد.
ملک تا اتباع خویش را نیکو نشناسد و بر اندازه رای و رویت و اخلاص و مناصحت هر یک واقف نباشد از خدمت ایشان انتفاعی نتواند گرفت و در اصطناع ایشان مثل نتواند داد | چه دانه مادام که در پرده ی خاک نهان است، هیچ کس در پروردن او سعی ننماید، چون نقاب خاک از چهره ی خویش بگشاد و روی زمین را زیور زمردین بست …
و نیز نمونه ی دیگری از فارسی راست – و – درست از همان کتاب:
آورده اند که زاغی در کوه بر بالای درختی خانه داشت، و در آن حوالی سوراخ ماری بود، هر گاه که زاغ بچه بیرون آوردی مار بخوردی. چون از حد بگذشت و زاغ درماند، شکایت آن بر شکال، که دوست وی بود، بکرد و گفت: می اندیشم که خود را از بلای این ظالم جانشکر باز رهانم. شکال پرسید که: به چه طریق قدم در این کار خواهی نهاد ؟ گفت: می خواهم که چون مار در خواب شود ناگاه چشم های جهان بینش برکنم …
(پاره های کلیله و دمنه نقل از تصحیح مجتبی مینوی است)
باری، کسی که می توانسته به این خوبی و آسانی و روانی فارسی بنویسد، مسوول وارد کردن صدها کلمه ی نابجا و بویژه فعل های ترکیبی ناهنجار به زبان فارسی است، مانند: استخفاف روا داشتن، منقطع شدن، مستزید گشتن، مبالغت رفتن، سعی پیوستن، اقدام نمودن، ترحیب نمودن، محظور داشتن، ملاطفت نمودن، توقف کردن، تقاعد کردن، مسارعت نمودن، تحیر کردن، تفحص کردن، متقسم خاطر شدن، اصطناع فرمودن، تفرج کردن، تجنب نمودن، تلقی نمودن، تقرب جستن، معدود گشتن؛ و ترکیب های اضافی مانند لطایف حیل، بدایع تمویهات، مذهب حمیت، و جز آنها، که از دیدگاه سنت پرستان جزء میراث زبان فارسی و مایه ی توانگری و گشادگی میدان آن شمرده می شود !
این گرایش به زبان ساختگی و فضل فروشانه اگر نزد نصرالله منشی هنوز پیوندی ست و او نمی توانسته از زبان نثر سالم فارسی – از بلعمی گرفته تا قابوس و بیهقی و مانندانشان – چندان دور بماند، در زبان وصاف الحضره و کسانی چون او یکباره به زبان بازی مطلق تبدیل می شود و این ویروس همه ی تن و جان زبان فارسی را می گیرد تا کار به اینجا می رسد:
و فارغ از اجزای یوم تجزی کل نفس بما عملت نهارا جهارا بارک الله فی لیله و نهاره آستین معادات برزده و اقدام اصرار در دامن خدلان کشیده غمزه و نمامی چون اظهار ناتمامی می کرد او نیز بر قضیت جنسیت که علت ضم باشد علی الابتدا دلالت رفعی می نمود و به آن چهار سو خود را مضاف الیه می ساخت و نصب تماثیل احتیالی به طریق اضمار علی شریطه التفسیر می فرمود.(از تاریخ وصاف)
و همین مرد در بخش چهارم کتاب خود نامه ای را آورده که به یکی از دوستان خود نوشته بوده. و این نامه به فارسی سره است. و خلاصه، این جماعت کار را به جایی کشیدند که شکایات آن را از زبان یکی از استادان بزرگ زبان فارسی، یعنی ملک الشعرای بهار، باید شنید:
طریقه ی دیگر کاری ست که از قرن هفتم و هشتم هجری نویسندگان آغاز کرده و یکباره محو زبان عرب شدند و آن این بود که لغات عرب را بجای آنکه به وام بستانند و بقدر احتیاج خرج کنند و با آن مثل ملک شخصی معامله کنند مثل خوان یغما غارت کردند و هر کس تعجیل داشت که بیش از رفیقش برگیرد، و سپس آن لغات را مانند تاج مرصع یا قلاده ی زرین آویزه ی سر و گردن نثر و نظم ساختند و هفت اندام بر جای نماند ! و صرف و نحو فارسی را پیرو لغات و ترکیبات عربی کردند و قواعد عربی را در زبان فارسی به کار بستند تا کار به جایی رسید که کلمات فارسی را با روابط و حروف جر و اسماء تازی، و افعال را به صیغه های اصلی عربی وارد کلام ساختند، و قواعد اعراب و تذکیر و تانیث و صفت و موصوف را مانند صرف و نحو عربی متابعت کردند تا از این میانه «تگرافخانه ی مبارکه» و «همشیره ی نور چشمه» و «خبر واصله» و « نامه ی وارده» و غیره بیرون آمد و بجای «تواند بود»، یمکن از باب امکان و عوض «شاید» لعلَ و بجای «نابود شد» کان لم یکن بکار افتاد.
(سبک شناسی، جلد یکم)
البته، درین چند دهه نویسندگان در پیراستن نثر فارسی و بازآوردن آن به مقام و کاربرد درست خود بسیار کوشیده اند و نثر فارسی از برکت کوشش ایشان توش – و توانی – گرفته است، اما عادت های گذشته و سنت نثر نویسی بیراه و کژ – و – کوژ هنوز در لابه لای نثر امروزیان و بویژه در میان پیروان سنت گذشته، بخصوص در میان اهل علوم و فلسفه سنتی، همچنان پافشاری می کند. برای نمونه به این چند سطر از یک کتاب فلسفی که در روزگار ما به دست یکی از بزرگان اهل تفکر سنتی نوشته شده است، توجه کنید، که بیشتر گرفتاری ها و کژروی هایی که بهار می شمرد، در آن هست، و بی آنکه «نثر مصنوع» باشد، سخت «متصنعانه» است.
ادله حجیت ظواهر، اختصاص به ظواهری دارد که مدلول آن مورد عمل واقع می شود و استقرار طریقه عقلا در مقام اتباع و پیروی از ظواهر، در مواردی است که عدم عمل به ظواهر موجب احتجاج و سبب مذمت کسی که از ظهور پیروی ننموده است می باشد، لذا در عقاید ظهور حجیت ندارد چون درعقاید و مواردی نظیر آن علم مطلوب است و احتمال خلاف قابل الغاء نمی باشد. بدون شک سیره عقلا در مقام عمل به ظواهر از طرف شارع امضاء شده است و طریق خاص در مقام افهام مقاصد شارع اختراع نشده است.
ب) نگهبانان زبان فارسی
در برابر زبان نثر، که کمابیش از سده ی ششم هجری رو به پسرفت نهاده و در سده های بعد کار آن پیوسته خراب و خرابتر شد، زبان شعر و زبان گفتار پاسدار گنجینه ی لغت و هنجار درست گویش فارسی بوده اند. البته، مقصود ما از زبان شعر بیشتر زبان غزلسرایی سبک عراقی و منظومه سرایی است، و گرنه زبان چکامه سرایی سبک خراسانی با مسابقات وزنه برداری در آن بر سر فضل فروشی و آوردن واژه ها و ترکیب ها و تعبیرهای عجیب و غریب – که خاقانی قهرمان سنگین وزن آنست – امکان همه گونه آلودگی زبان را فراهم می کند. غزل و منظومه ی عاشقانه ناگزیر زبانی زلال و روان و خوش آهنگ و نزدیک به دل می طلبد و هر گونه پیچیدگی زاید و فضل فروشی خلاف طبیعت آنست. ازینرو، زبان غزل و منظومه سرایی در آثار نظامی و سعدی و حافظ تا وحشی بافقی و فروغی بسطامی پاسدار گنجینه ی واژه ها و ترکیب های زیبا و درست و اصیل فارسی بوده است؛ حال آنکه در نثر، از قرن ششم به این سو، آن واژه ها و ترکیب ها چه بسا جای خود را به واژه ها و ترکیب های دیگری داده است که نه از خاستگاه اصلی زبان بلکه از ذوق کژ و فضل فروش تاریخ نویسان و تذکره نویسان و دیگر – چیز – نویسان تراویده است.
طبیعت شعر صرفه جویی و کوتاه گویی در بیان می طلبد و قالب های شعر عروضی نیز خواه – ناخواه محدودیت های خود را تحمیل می کند. ازینرو، کوتاه گویی و گزیده گویی و رعایت قاعده های اقتصاد و زیبایی شناسی در زبان شعر، در برابر پرگویی و بیهوده گویی و بی در – و – پیکری زبان نثر قرار می گیرد تا به جایی که امروزه ما میراثی از زبان غزلسرایی و منظومه سرایی داریم که به صورت زبانی «شیک» و خوشاهنگ و برای حرف های «شیک» در اختیار ماست و واژگان این زبان را به آسانی در نوشته های نویسندگان سده های چهارم و پنجم می توان یافت، که مایه ی کار خود را از خاستگاه طبیعی زبان فارسی دری می گرفتند، اما در نوشته های سده های پسین کمتر یافت می شود. چنانکه، برای مثال، «ستودن» و «نکوهیدن» امروز در گوش ما طنین یک واژه ی شیک شعری یا کهن را دارد، و به جای آندو در زبان نوشتار می نویسند «مورد تحسین یا تقبیح قرار دادن»(!) حال آنکه در یک نوشته ی سده پنجم بسیار به چنین عبارتی برمی خوریم: «من ستودگان خود را ننکوهم.»(التعرف لمذهب التصوف، ابو ابراهیم مستملی) و یا، برای مثال، «پناهیدن» می باید جای خود را به «ملتجی شدن» یا «التجا» بدهد. و اینها همه آسیب های بنیادی ست که زبان فارسی از زخم قلم ها دیده است. حتا در زبان سعدی هم، گلستان، با همه هنری که در کوتاه گویی دارد، به علت درآمدن واژه های قلنبه در آن، آنچنان شاهکاری نیست که بوستان هست. بوستان سعدی بی گمان شاهکار روانی و رسایی زبان روایت در شعر است، زیرا طبیعت شعر و ذوق شاعرانه سبب شده است که سعدی، خداوندگار رسایی و شیوایی، بیش از گلستان در آن میانه روی را در نظر داشته باشد.
اینکه شعر فارسی، بویژه در سبک عراقی و هندی، به ساخت زبان فارسی وفادار مانده و در نگاهداشت واژگان آن – در کنار گونه ی گفتاری – سهمی بزرگ داشته است، نیازمند استدلال و نمونه آوردن نیست. دیوان حافظ یا غزلیات سعدی را که باز کنیم (یا بسیاری از قسمت های مثنوی مولوی یا بوستان سعدی و کتاب های دیگری ازین دست را) به آسانی می توان دید که اگر در جمله ای تنها فعل را، که به ضرورت وزن جابه جا شده است، مثلا، به آخر جمله بیاوریم و یک جمله بی وزن از آن درست کنیم، ساده ترین و رساترین و سرراست ترین صورت بیان از آن به دست می آید که چیزی از آن نمی توان کاست. حتا گاهی نیازی نیست که این کار را هم بکنیم، زیرا فعل درست همانجایی قرار گرفته که چه بسا در نثر قرار می گیرد، مثل این بیت از حافظ:
در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد
یا چنانکه سعدی می گوید:
آن که هلاک من همی خواهد و من سلامتش هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش
یا:
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
و یا این مطلع از مولوی وهزاران مانند آن:
چو غلام آفتابم همـه ز آفتاب گویم نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم
اگر این مصرع از حافظ: «شد آنکه اهل نظر بر کناره می رفتند» به دست یکی از نثر نویسان همروزگار او می افتاد چه بر سر آن می آمد ؟ «شد آنکه» به معنای «گذشت آنکه» یک صورت طبیعی بیان فارسی ست که در شعر بکار می رود، اما قرن هاست که از بساط نثر بیرون رفته است، ولی در نثرهای قدیم تر، که به بیماری صنعتگری دچار نیامده بودند، «شدن» را به معنای گذشتن می یابیم. چنانکه در زین الاخبار گردیزی آمده است: «چون روز بشد لشکرش حسن بن قحطبه را بر خود امیر کردند.» باری، آن نویسنده همروزگار حافظ چنین بلایی بر سر این مصرع زیبا و پرمعنای او می آورد و دل حافظ را بهم می زد: «به یمن الطاف باری، عزاسمه، آن زمان مقتصی گردیده است که ابرار و احرار و اهل نظر و بصر، خائفا یترقب ! من حیث رعایت احتیاط و اختفا از حواشی، بلاتشبیه بالمواشی !، عبور می نمودند !»
و یا به آن پیشگفتار گرد آورنده دیوان حافظ، محمد گلندام، نگاه کنید که نمونه ای از بدترین نثر فارسی در جوار گرانبهاترین گوهر این زبان است. نگهبان دیگر زبان فارسی در طول سده هایی که منشی و صوفی و ملای فضل فروش به جان زبان نثر افتاده بودند، زبان گفتار بوده است. زیرا، بجز مردم فضل فروش، دیگران همه بنا به طبیعت زبان و به زبان طبیعی خود سخن می گویند و درست سخن می گویند. فارسی گویان نیز، جز جماعت ادبا و علما و فضل فروشان، به زبان طبیعی خود سخن گفته اند و درست سخن گفته اند و ازینرو پاسدار زبان خود بوده اند، و هر چه از حوزه ی نفوذ ادبا و علما دورتر بوده اند بیشتر سلامت و سادگی زبان خود را نگاه داشته اند. بی گمان، سه سرچشمه ی مایه دهنده برای بهکرد نثر فارسی و توانگر کردن آن و سلامت بخشیدن به آن یکی بیشتر نثرهای کهن تا قرن هفتم (و برخی متن های سپس تر)، دیگر زبان شعر، بویژه غزل و منظومه و مثنوی ها، و سوم قالب های دستوری و سرمایه ی لغت در گفتار امروزیان است که در گویش های مردم این سرزمین زنده است.[2]
پانوشت ها :
1. با در دست داشتن تاریخ بیهقی، روشن است که این کار، اگر کار بیهقی بوده باشد، دستور شخص بیهقی نبوده، بلکه این دستور چه بسا به فرمان احمدبن حسن میمندی، وزیر سلطان محمود و پسرش مسعود، تدوین شده باشد، زیرا همو بود که دستور دارد نامه های دیوان رسایل را که در زمان ابوالعباس اسفراینی وزیر به پارسی می نوشتند به عربی بنویسند. در ترجمه ی تاریخ یمینی شرح این ماجرا چنین آمده است :
وزیر ابوالعباس [ اسفراینی ] در صناعت دبیری بضاعتی نداشت و به ممارست قلم و مدارات ادب ارتیاض نیافته بود و در عهد او مکتوبات دیوان به پارسی نقل می کردند و بازار فضل کاسد شده بود و ارباب بلاغت و براعت را رونق رفته و عالم و جاهل و فاضل و مفضول در مرتبت متساوی گشته. و چون وزارت به فضل و فضایل شیخ جلیل آراسته شد، کوکب کتابت از مهاوی هبوط به اوج شرف رسید و گل فضایل و مآثر به باد قبول شکفته شد و رخساره ی فضل و ادب به مکان تربیت او برافروخت و بفرمود تا کـُتـّابِ دولت از پارسی اجتناب نمایند و بر قاعده ی معهود مناشیر و امثله و مخاطبات به تازی نویسند مگر جایی که مخاطب از معرفتِ عربیت و فهم آن قاصر و عاجز باشد. و امثله و توقیعاتِ او در اقطار جهان چون نوادر امثال و شوارد اشعار منتشر شد و زبانها به تحسین عبارات و تزیین اشارات او روان گشت و افاضل عالم به نظم و نثر در اطراءِ مدح و شکر عوارف و مواهب او دیباچه ی صحایف بنگاشتند و چون عندلیب در روضه ی ایادی او به نوا درآمدند …
ترجمه ی تاریخ یمینی از ابوالشرف ناصح ابن ظفر ابن سعد منشی جرباذقانی (گلپایگانی)، اوایل سده ی هفتم هجری از روی اصل تاریخ یمینی یا تاریخ عُتبی که در 411 هجری قمری به دست ابونصر محمد عتبی به عربی تألیف شده و از مراجع مهم تاریخ غزنوی است.
2. درباره ی امکان های مایه گرفتن نثز از زبان گفتار برای بازگرداندن نثر به متن طبیعی خود مثال های بسیار می توان آورد و این کار نیازمند پژوهش و دقت همه جانبه است. اما چند مثال از آن را که اکنون به خاطر می آورم، می نویسم:
یکی از این موارد بکار بستن «یا» ای ست که فضلا به آن «یای لیاقت» می گویند و در گفتار بسیار بکار می بریم اما در نوشته کمتر بکار می رود : مثلا، بجای عبارت «این کار شدنی نیست» می نویسند «این کار قابل انجام نیست». و مثلا پذیرفتنی، زدنی، خوردنی و جز آن را به صورت «قابل …» می نویسند، بخصوص در ترجمه ی کلماتی که در انگلیسی یا فرانسه به -able پایان می یابد. یا نمونه ی دیگر آن ترکیب هایی است از کلمات مکرر که بسیار هم زیباست و از صفت یا اسم قید می سازند، مثل اندک – اندک، ذره – ذره، چکه – چکه، دوان – دوان، آهسته – آهسته و مانند آنها که امروز در نوشتار کمتر بکار می بریم، اما بیهقی می نوشته است: « بارانکی خرد – خرد می بارید». و ما اکنون، مثلا، بجای آنکه بنویسیم «دوان – دوان آمد»، می نویسیم «در حالی که می دوید» و این «در حالی که» هم مثل «بطور …»، که معمولا برای ساختن قید بکار می بریم (مثلا، بطور رایگان !)، بدجور بیخ ریش نثر فارسی مانده است (و البته اینها از عوارض ترجمه در چند دهه ی اخیر است) و علت پیدا شدن چنین صورت های ناهنجار و زشت و دست – و – پاگیر همانست که ذهن ما به جای بازگشت به سرچشمه ی طبیعی زبان و مایه گرفتن از آن به دنبال صورت های جعلی می رود و وای اگر بی سوادی و بی ذوقی هم بر این همه افزوده شود !
بن نوشت :
آشوری، داریوش – بازاندیشی زبان فارسی (ده مقاله)؛ تهران: نشر مرکز، 1375.
———————————————————————————————–
دیدگاه استاد صنعتی درباره ادبیات و شعر معاصر
درتمام سالهای بعد از انقلاب یک تصور نسبتا عمومی، دهۀ چهل را دهۀ مهمی انگاشته است که روزی باید به آن پرداخت. چون، همۀ بذرهایی که در زمینه های مختلف در ایران پاشیده شده بود؛ ادبیات، شعر، تئاتر، روزنامه نگاری و حتا معماری، در این دهه بروبار داد؛ بهترین آثار سینمایی و موسیقایی در همین دوره پدید آمد؛ تئاتر که جای خود دارد. پیش از آن شاید هنوز تئاتر نداشتیم. در زمینۀ شعر کسانی مثل فروغ و شاملو و اخوان پدیدار شدند. دهۀ خلاقیت بود. ساعدی در همین دهه آثار خود را نوشت. با وجود این شما گویا جور دیگر به این دهه نگاه می کنید و بیشتر آثار این دهه را سیاست زده می دانید تا خلاق. واقعا دهۀ ۴۰ چه مشخصاتی داشت و در قیاس با دهه های دیگر چه طور دهه ای بود؟
دهۀ چهل بدون تردید دهۀ تعیین کننده ای بود، دورۀ خلاقیت و انفجار اندیشه های ایرانی بعد از سالها سکوت و سکون و رخوت. بخصوص در حوزۀ ادبیات و هنر و البته گونه ای اندیشه سیاسی ضد استبدادی – استعماری. با وجود این، پیش از آن در ماجرای مشروطیت عده ای افراد متفکر پدید آمده بودند که نمی توانیم بگوییم اهمیت شان کمتر از دهۀ چهل بود. از نظر کمیت البته تعدادشان قابل توجه نبود، اما قدرت برانگیزانندگی بسیار داشتند. میرزا آقاخان کرمانی، میرزا فتحعلی آخوندزاده، طالبوف و دیگران حتا امیر کبیر را می گویم. چه در دستگاههای حکومتی بودند و چه در برابر قدرت. با توجه به اینکه در آن زمان جامعۀ ایران یک جامعۀ بی سواد، متحجر، خرافه پرداز و اسطوره اندیش بود، ظهور این افراد و قدرت نفوذشان حیرت انگیز است.
در چند دهۀ گذشته بخصوص در سالهای اخیر بیشتر به نقد کم و کاستی های آنها پرداخته اند که فی النفسه بد نیست، ولی نه به گونه ای که کار سترگ آنها دست کم گرفته شود! از این نظر اهمیت دوران مشروطه در قیاس با دوره های بعد باید روشن شود. وقتی من دورۀ ابتدایی را می گذراندم، یعنی اوایل دهۀ ۳۰ ، آموزگار ما سر کلاس از کریمخان حرف می زد و با افتخار می گفت وقتی برایش توپ و ساعت و ظرف چینی آوردند، زد ظروف چینی را شکست و گفت ما ظرف مسی داریم و با شمشیر لوله توپ را دو نیمه کرد! و گفت ما به این احتیاج نداریم. این نگاه ضد مدرن هنوز در دهۀ ۳۰ تحسین می شد. این مقایسه ها شاید بهتر نشان دهد که روشنفکران مشروطیت چه معجزه ای در آن دوران کردند. آنها زمانی برخاستند که هنوز در کشورهای اطراف ما هیچ حرکتی وجود نداشت.
اینها کسانی بودند که با تفکر مدرن آشنا شده بودند. گو اینکه ممکن بود آگاهانه یا ناخودآگاه رگه های سنت هم در آنها باقی مانده باشد اما آنچه آگاهانه به آن می پرداختند این بود که راه نجات این مملکت، مثل بقیه ممالک دنیا، رهایی از جهالت و واپس ماندگی و تغییر و تحول به سوی مدرنیته است، البته در چارچوب ایرانیت و اسلامیت. من حیرت می کنم از این قرائت های لائیک که از قانون اساسی مشروطه شده.
مشروطه ایران بسیار اسلام محور بود. قانونی که در آن چهار مذهب به رسمیت شناخته شده بود با چیرگی شیعۀ اثنی عشری که در آن نه شاه، نه وزرا و نه وکلای مجلس ( بجز چند نمایندۀ اقلیت ) نمی توانستند مذهب دیگری داشته باشند و غالب قوانین حقوقی و جزایی آن نیز بر اساس فقه شیعی بود، پس چطور می توانست لائیک وسکولار باشد؟ در واقع شاید روشنفکری دوران مشروطه بهتر توانسته بود محدودیت ها و امکانات جامعۀ ایران را دریابد. فکرش را بکنید که در آغاز مشروطه به همین توده ها چگونه آگاهی سیاسی داده شده بود تا بتوانند شایسته ترین نمایندگان خود را به مجلس بفرستند که هنوز مثال زدنی است، و مقایسه کنید آن انتخابات را در یک جامعه واقعا بی سواد و عقب مانده با آنچه بعد از دهۀ چهل با این همه سواد آموزی و مطبوعات و رسانه ها مشاهده می کنیم.
دورۀ مشروطه یعنی روزگار کسانی که پیش از مشروطه زمینه های فکری آن را چیدند، دورۀ بسیار برجسته ای بود. اما گویا آن دوره، دوره ای استثنایی بود. بعد از آن دیگر دوره ای سراغ دارید که روشنفکری ایران، دغدغۀ مدرنیسم داشته باشد؟
بعد از دوران مشروطیت، ما دوران رضاشاهی را داریم. رضاشاه با وجود این که شاید تحصیلات آنچنانی نداشت اما این نگرش را داشت که باید کشور مدرن شود. باید پیشرفت کند. با اینکه با حمایت انگلیس به قدرت رسید ولی بمانند یک ناسیونالیست واقعی عمل کرد گرچه با دیکتاتوری. او هم در حد خودش بسیار شگفت انگیز است. مثلا من به نقل از یک استاد آمار شنیده بودم که می گفت پس از پایان تحصیلاتش وارد ایران شده بود. درست صبح روز بعد از ورودش، نامه ای دریافت کرده بود با مضمون اینکه به وزارت دربار برود. گفته بود: من نمی دانستم اینها از کجا فهمیده اند من کی ام و کی آمده ام. رییس مملکت مرا خواسته بود
آن وقتها هنوز کسی از آمار و اهمیت آن چیزی نمی دانست. رفتم دربار و ایشان از من پرسید این علم که تو خوانده ای به چه درد می خورد، من هیچ از آن نمی دانم، برای من بگو. من توضیح دادم که اگر شما آمار نداشته باشید نمی توانید در هیچ زمینه ای برنامه ریزی بکنید؛ نه برای صنعت، نه برای بهداشت، نه برای اقتصاد، و نه چیزهای دیگر. اول باید آمار داشته باشید و بدانید چند نفر هستید، چند تا زن هستید، چند تا مرد هستید و … به اصطلاح اصول کار را با شاه در میان گذاشتم. گفت خب، شما می توانید این تشکیلات را راه بیندازید؟ من ترسیدم، ولی سرانجام گفتم بله، می توانم. گفت چقدر هزینه دارد؟ گفتم مثلا ۵۰ هزار تومان. شاه، وزیر دربار را صدا کرد گفت صد هزار تومان بدهید به این آقا.
خب این شاهی بود که اگر چیزی را نمی فهمید، اگر چیزی را نمی دانست – که هیچ رئیس مملکتی هم قرار نیست در همۀ زمینه ها متخصص باشد – می پرسید. وضع موجود را نمی پذیرفت. به آن نقد داشت و در جهت تغییر آن بسیار کوشید. ناگزیر نگرش او با نگرش کریمخان زند، فتحعلیشاه و محمد علیشاه مقایسه می شود. باید مقایسه شود. بعد از مشروطه ما شعرایی داریم که متجددند ولی برای مبارزه با فساد و تباهی در ایران، درخواست « عید خون » دارند! مانند فرخی یزدی و میرزاده عشقی! اوج دیکتاتوری! هر دو منتظر نادر دوران و اسکندر زمان هم هستند ( همانگونه که اخوان ثالث و فروغ در دهۀ چهل ) اوج استبداد طلبی و ناتوانی هنرمندانه! بنابراین فکر می کردند رضاشاه همان ناجی قدر قدرتی است که آرزو داشتند. حالا این جامعۀ استبدادطلب است که دیکتاتورها را بر می گزیند و یا پرورش می دهد یا دیکتاتور است که بر آنها تحمیل می شود؟ هر دو قابل تأمل است. البته روشنفکران زیادی یکی دو دهه با رضاشاه همکاری نزدیک داشتند.
روشنفکران آزاد منش و مدرن و دموکراسی خواهی مانند دکتر علی اکبر سیاسی، بهار و بسیاری دیگر. غالب تشکیلات دولتی و ساختارهای مدرنیته مانند فرهنگستان و دانشگاه و نهادهای دولت در آن دوره پایه گذاری شد. حتا کنسرواتوار موسیقی و تالار اپرا مربوط به این دوره است. نیما در سال ۱۳۰۰ افسانه را منتشر کرد. جمال زاده، هدایت و بزرگ علوی در این دوره شکوفا شدند. آدم امروز تعجب می کند و فکر می کند چه مقاومت عظیمی می توانست از طرف توده ها در برابر آنها باشد و آنها با چه نیرویی توانستند این کارها را به سامان برسانند. مگر برای استقرار شعر نو در ایران مقاومت وجود نداشته؟ پس نیما باید عقب می نشست؟
قدر مسلم این است که توده ها پشت سر رضاشاه و روشنفکران آن دوران نبودند ولی در بسیاری جنبه ها واقع بینانه تر برخورد کردند. چون شاید یکی دو دهه قبل گرسنگی و قحطی، بیماری و نا امنی و مرگ را تا مغز استخوان تجربه کرده بودند. شاید این دوران، تنها دوران غیر پوپولیستی سیاست در ایران باشد که تکیه بر نیرو، و محوریت توده ها نداشت، بلکه تکیه بر متخصصین و روشنفکران و تکنوکرات های غالبا تحصیل کرده بود، متخصصینی که در فرنگ آموزش دیده بودند. دانشگاه و دستگاه تربیت نیروی انسانی ما توسط اساتید برجسته ای که در غرب تربیت شده بودند در همین دوره پایه گذاری شد.
البته در دورۀ رضاشاه هم تمام روشنفکران با او همکاری نکردند. پاره ای روشنفکران در مقابل او ایستادند.
از دهۀ دوم حکومت رضا شاه ما با نیروی چپ رو به رو هستیم. چپی که انقلاب شوروی را پشت سرش دارد و دامنه اش به ایران رسیده است. تا آن زمان، روشنفکران ما غالبا تحت تأثیر روشنفکران فرانسوی بودند. ولی از آن پس روشنفکری ما از نوع فرانسوی به روشنفکر نوع چپ روسی گرایش پیدا می کند. بخش دیگری هم چپ ملی – مذهبی است، بیشتر شبیه پوپولیست های قرن نوزدهم، مثل الکساندر هرزن و نورودنیک ها – که اغلب ملی – مذهبی بودند با عقاید سوسیالیستی و عدالت اجتماعی.
چون هدفشان کمک به توده ها و آگاه کردن آنها بود، و البته نظری هم به مدرنیته داشتند. ما هم همین گرایش ها را در ساختار روشنفکری دورۀ رضاشاه داریم. یعنی هم گروه ۵۳ نفر و دکتر ارانی و هم کم کم ریشه های ملی – مذهبی را. هر دوی اینها هم بیشتر تحت تأثیر رویدادهایی بود که در همسایگی ایران اتفاق افتاده بود. گر چه جنبش های پوپولیستی، هم در فرانسه و اروپای غربی وجود داشت و هم در آمریکای لاتین، از همان قرن نوزده یا پیش از آن تا کنون. غالبا هم رهبری این جنبش ها با یک رهبر کاریزماتیک بوده. این رهبرنسبتا کاریزماتیک را بعدا در مصدق و ملی شدن نفت می بینیم و بسیار برجسته تر در انقلاب ۵۷ . بنابراین من با این حرف علی میرسپاسی که می گوید روشنفکری ایران نوع فرانسوی بود، موافق نیستم. چون ما در کنار روشنفکری نوع فرانسوی که تا کنون ادامه یافته، روشنفکر نوع روسی را هم داریم. که قرائت دیگری از مدرنیته دارد.
از قضا بعد از دوران رضاشاه این نوع روشنفکری غالب هم شد، هرچند نحله های دیگر فکری هم حضور داشتند.
بله، ما از ۱۳۲۰ / ۱۹۴۱ که محمد رضاشاه می آید مهمترین دورۀ آزادی را داریم. یعنی در هیچ زمانی روشنفکران ایران اینقدر آزادی اندیشه و بیان و تحزب نداشتند. در این دوران است که چپ ها به صورت سازمانی و حزب توده به شکل یک حزب رسمی مانند احزاب دیگر به میدان می آید، خیلی فعال است، نیروهای روشنفکری غیر کمونیست هم فعال اند، ناسیونالیست ها و … منتها تعدادشان کمتر است. اغلب روشنفکران صاحب نام، به طیف چپ تعلق دارند. در سال ۱۳۲۶ انشعاب حزب توده و ایجاد نیروی سوم را داریم که دو بخش طیف چپ را در مقابل هم قرار می دهد.
علاوه بر نوع دیگری که بیشتر گونه ای سوسیالیسم مذهبی بود که در کنار نیروی سوم با هم اشتراکاتی داشتند و البته تفاوت های عمده هم. ولی آنچه امروز به اصطلاح روشنفکر دینی و احزاب ملی – مذهبی خوانده می شود، باید جای پایش را آنجا، در اواخر دهۀ ۲۰ دید و همینطور رد پای پوپولیسم را. صادق هدایت در نامه ای به دوستش، انتقادی به دکتر مصدق دارد و نگران سیاست های پوپولیستی دکتر مصدق است و اینکه چه خطرهایی می تواند داشته باشد. اما بقیه روشنفکران اینطور نبودند. اغلب آنها، حتا حزب توده، بیشتر پوپولیست به نظر می رسند تا مارکسیست؛ طیف چپ باعث شد که گفتمان انتقادی در ایران بشدت سیاست زده و شعاری شود و محدود به قدرت.نگاه آنها به فرهنگ بسیار روبنایی و ابزاری است.
ما اینکه در کنگره نویسندگان ۱۳۲۴ که توسط حزب توده تشکیل شد، با اینکه هدایت را جزو گروه دبیران گذاشته بودند اما توسط احسان طبری فقط آن دسته از آثارش تحسین شد که تمایلات چپ توده ای در آنها هست؛ او شاهکارهای هدایت مثل بوف کور و سه قطره خون را به عنوان آثار منحط رد کرد. اینکه گفته ام دهۀ ۴۰ سیاست زده بود، ریشه اش را از این زمان باید در نظر گرفت.
دهۀ ۴۰ ممکن است سیاست زده باشد اما پوپولیسمی که اشاره کردید در آن مشاهده نمی شود. شما به چه چیز می گویید پوپولیسم؟
اصل قرن نوزدهمی آن ایدئولوژی است که به قدرت توده ها تکیه دارد و آگاه کردن آنها و در خدمت آنها بودن. دولت باید برای بهبود زندگی اقشار فقیر بکوشد و عدالت اجتماعی را متحقق کند و البته با حمایت توده ها هم به قدرت می رسد و البته با خرد توده وار هم ممکن است عمل کند. ولی واقعیت این است که نمی توان یک تعریف واحد از پوپولیسم ارائه کرد. مارکس به توده ها این قدر ها اعتماد نداشت، نه به کشاورزان و نه چندان به خرده بورژوازی. با لمپن ها هم که به هیچ قیمتی کنار نمی آمد. او در پی اتحاد کارگران صنعتی به آگاهی رسیده بود( پرولتاریا) نه حتی کارگرفصلی سر میدان قزوین یا دستفروش میدان سید اسماعیل. چه رسد به لات ها و اوباش و بزن بهادرهای محل. البته همه اینها هم بخشی از توده هستند.. ولی نه این که بر جامعه سلطه پیدا کنند. به هر تقدیر پوپولیست ها به تمامی توده نظر داشتند. این مفاهیم پوپولیستی در دهۀ ۲۰ با مفاهیم مارکسیستی آمیخته شد و توده ها بتدریج تقدس پیدا کردند و انتقاد نا پذیر شدند . در این روند حزب توده و طیف چپ نقش اساسی داشتند. پیش از آن، بسیاری از روشنفکران فرهنگ و اعتقادات خرافی واسطوره اندیشی توده ها را مورد انتقاد قرار می دادند؛ مانند ملک الشعراء بهار یا صادق هدایت، ولی بعد از آن و بخصوص از دهه چهل به بعد نقد عوام الناس گناه کبیره به شمار می آید! در حالی که کار روشنفکر به پرسش گرفتن وضع موجود، نورم های پذیرفته شده و بدیهیات است و یا آنچه به نظرش نادرست و غیر واقعی می رسد. روشنفکر در پی تغییر است. چه در حوزه علم و چه در حوزه اجتماع و سیاست.
این پوپولیسم که شما تعریف می کنید یعنی اتحاد بین حاکمان و محرومان، همان فاشیسم نیست؟ با فاشیسم چه تفاوتی دارد؟
قرن بیستم قرن توده ها و عصر قدرت توده هاست. در این شکی نیست. هم در غرب و هم در شرق. بویژه در دوران جنبش های ضد استعماری رهائی بخش و در عصر پسا- استعماری. ولی پوپولیسم به شکل های مختلف، طیفی را از چپ افراطی تا راست افراطی در بر می گیرد. توجهش به قدرت توده ها و نیاز های آنهاست. البته بسیاری اوقات رهبران پاپولیست به روانشناسی توده و سیستم اعتقادی آنها اشراف دارند. شعار های برابری و برادری و عدالت اجتماعی و جامعه بی طبقه و حمایت از اعتقادات مذهبی واقشار فقیر یا دامن زدن به خرافات را برای رسیدن و ماندن در قدرت سر می دهند و بسیاری اوقات هم به نوعی دیکتاتوری ضد همان توده می رسند. نازی ها و فاشیست ها هم با رای و حمایت توده ها به قدرت رسیدند. بسیاری از رهبران پوپولیست در دنیا نظامیان قدر قدرت بودند. از ناصر و قذافی گرفته تا خوان پرون و اغلب رهبران پوپولیست آمریکای لاتین.
بگذریم. جز آنچه گفتید گویا عوامل دیگری هم بر روشنفکری دهۀ ۴۰ تأثیرگذار بود، از جمله اصلاحات ارضی و آنچه به عنوان انقلاب سفید مشهور شد…
وقتی دهۀ ۴۰ شروع می شود چند اتفاق می افتد. یکی از آنها انقلاب سفید است و گسیل کردن سپاه دانش و بهداشت به روستاها و اصلاحات ارضی، تعاونی ها و سهم کارگران در سود کارخانه ها و رأی زنان، اینها هم برای جلب حمایت توده بود و اتفاقا در جلب نظر کشاورزان و روستائیان، حتا حزب توده موفق بود. ولی خشم زمینداران بزرگ را برانگیخت و مورد انتقاد گروهی از روشنفکران قرار گرفت.
در همان سالهای ۴۰ و ۴۱ که معادل ۱۹۶۰ میلادی است رویدادهای مهم دیگری هم در ایران و جهان داریم. ماجرای ویتنام و کوبا و جنگ های چریکی و جنگ سردی که به اوج خود رسیده است. دهۀ ۶۰ میلادی در اروپا هم دهۀ مهمی است با جنبش هیپیسم و جنبش دانشجویی مه ۶۸ و شکل گیری و هویت یابی اندیشه های پست مدرن، نوع نگاه روشنفکران اروپائی دچار تحول شده و به چالش کشیدن و نقد مدرنیته از یک سو و نگاه مثبت به فرهنگ های جوامع واپس مانده و اهمیت یافتن فرهنگ توده ها و گرایش به مذهب و تجربه های عرفانی از سوی دیگر، « بازگشت به خویشتن » و اهمیت سنت را توصیه می کند.
این نظریه هم در غرب صورت بندی و تئوریزه شده بود و پیام های تازه برای جوامع و بویژه روشنفکران جهان سوم داشت. این نیز بار دیگر از غرب می آمد، ولی با این باور که بومی جوامع پسا – استعماری است! و اتفاقا توسط گروهی از روشنفکران اغلب فرانسوی، اندیشیده شده بود که یا غیر فرانسوی بودند و یا در کشورهای جهان سوم متولد شده بودند. تأثیر تفسیر فرانسوی هایدگر را هم به این مجموعه باید اضافه کرد.
به غیر از انقلاب سفید، چه رویداد دیگری از سوی حکومت بر جریانات روشنفکری ایران تأثیر گذاشته است؟
اما در ایران، رویدادی که بسیار در جریان های روشنفکری ایران موثر بوده ازدواج مجدد شاه است. فرح پهلوی هم خود و هم از طریق رئیس دفترش سید حسین نصر یا از طریق رضا قطبی از عوامل تأثیرگذار بر روشنفکری دهه ۴۰ بود. فرح و قطبی هر دو از تحصیلکردگان فرانسه بودند و جنبش هیپیسم وجنبش های آزادی بخش، سارتر و امه سزر و فرانتس فانون را هم می شناختند، همان گونه که بتدریج روشنفکران دهه چهل با آن ها آشنا شدند. بخصوص فرح علاقه خاصی هم به فرهنگ عامه و نقاشی قهوه خانه و پهلوانی زورخانه وسنت و فرهنگ ایرانی- اسلامی داشت.
به همین خاطر هم سید حسین نصر رئیس دفترش بود وضمنا بر دپارتمان فلسفه دانشگاه تهران وآموزش های احمد فردید ودیگران نظارت داشت. بنیاد فلسفه و انجمن حکمت و فلسفه و حضور داریوش شایگان هم به نفوذ وحمایت او نیاز داشت. در جائی خواندم که وقتی دکتر شریعتی مشکلاتی پیدا کرد یا حسینیه ارشاد دچار مشکل شد، این مشکلات به کمک نصر حل شد. خانم لیلی امیر ارجمند- دوست بسیار نزدیک فرح رئیس کانون پرورش فکری شد که روشنفکران زیادی را در خود جمع کرده بود. همین طور در کارگاه نمایش آربی آوانسیان و علاقه خاص به نمایش تعزیه و رو حوضی و فرهنگ پهلوانی.
احسان نراقی هم در موسسه تحقیقات اجتماعی. رادیو وتلویزیون هم در دست قطبی با همکاری جعفریان و نیکخواه دو مارکسیست پیشین. بینال های نقاشی و جشن هنر شیراز و در برابر هم قرار دادن هنر سنتی و مدرن همه دست به دست هم داده بود تا شکاف بین سنت و مدرنیته را آشکار تر کند. بویژه که هنر های آوانگارد غربی که نشان داده می شد برای توده ها کاملا بیگانه و ناخوشایند بود.
دهۀ ۴۰ زمانی است که کندی هم آمده و خواهان تغییر در فضای سیاسی – اقتصادی و روشنفکری ایران است. بنابراین نه تنها انقلاب سفید شاه بلکه باید فضای باز سیاسی هم ایجاد می شد. گروهی از روشنفکران، طبعا داخل نظام بودند و یا در موسسات بینابینی و دانشگاه خدمت می کردند. ولی از نظر ایدئولوژی با روشنفکران در برابر قدرت، تفاوتشان بیشتر در پذیرش و یا عدم پذیرش شاه بود که آنهم در خلوت از میان برداشته می شد!
همیشه درباره انقلاب سفید گفته شده است که آمریکایی ها سبب آن شدند یا توصیه اش کردند. در واقع از همان اول با ریشه دادن آن به سمت آمریکا نامشروع جلوه داده شد. در حالی که حالا که به صورت تاریخی نگاه می کنیم انقلاب سفید هم به حال این مملکت مفید بود. حق رأی زنان را از همانجا داریم. تردیدی نیست که ارسنجانی معتقد بود که باید ساختار ارباب و رعیتی در این مملکت تغییر کند و رابطه ارباب و رعیتی بشکند تا بعد بتوان به سمت مدرنیسم رفت. اما اینها ندیده گرفته می شود و اصلاحات ارضی صرفا به سمت آمریکا سوق داده می شود. سپاه دانش هم همینطور، در حالی که دکتر خانلری در آن نقش داشت.
اصلاحات ارضی اصلا چیزی نیست که مربوط به آمریکایی ها باشد. اما می دانیم که در رویدادهای اواخر دهه بیست و ملی شدن نفت، شاه بسیار از چپها و حزب توده و شوروی می ترسید. البته همانقدر که آمریکائی ها و انگلیس ها می ترسیدند. خود این ضد کمونیست بودن، شاه را به دهه ۴۰ می آورد که دیگر حزب توده منحل شده است. اما تعدادی از اعضای این حزب تا آخر دوره پهلوی سیستم سیاسی اقتصادی شاه را هدایت می کنند. در واقع ارسنجانی، جعفریان و نیکخواه و بسیاری دیگر در طیف چپ قرار می گیرند.
شاید تأثیر فرح پهلوی را هم نتوان نادیده گرفت اما ما در این دوره گروههای روشنفکری متعدد داشتیم که با جمع شدن در یک نشریه و مجله مانند جهان نو یا نگین و … تأثیرات زیادی بر نسل جوان آن دوره گذاشتند.
در این دوران چپهایی که متعلق به نیروی سوم بودند، بیشتر اجازه داشتند بنویسند و منتشر کنند. آل احمد، شاملو، اخوان ثالث، دکترساعدی و خیلی های دیگر. توده ای ها به غیر از به آذین فرارکرده یا در تبعید بودند. نیروهای ملی مذهبی هم تا حدودی اجازه فعالیت داشتند. مهندس بازرگان هر از چندگاهی زندان می رفت . البته زندان او متفاوت بود. آزاد می شد و نهضت آزادی را داشت.
مثل دیگر بخش های جبهه ملی، خلیل ملکی هم جلسا ت خانگی خود را داشت . ولی در حوزه روشنفکری مسأله این بود که چه کسی می توانست بنویسد و کتاب خود را منتشر کند. این ها بیشتر کسانی بودند که به نیروی سوم تعلق داشتند یا به آن نزدیک بودند و یا به آنها که گرایش های مذهبی و عرفانی داشتند.
در این دوره ما چند گروه روشنفکری داشتیم که هر کدامشان مثل گونه ای تشکل و سازمان عمل می کردند و نشریه هایی داشتند که به منزله ارگان رسمی شان بود. مثلا آل احمد و کسانی که در اطرافش بودند ( طاهباز، شمس آل احمد، سپانلو، اسماعیل نوری علا و دیگران )؛ وثوقی با « اندشه و هنر » با همراهی آیدین آغداشلو و شمیم بهار و دیگران؛ محمود عنایت با مجله نگین، حاج سید جوادی و ارسنجانی، بازار رشت و جنگ اصفهان، آل رسول و نجفی و دیگران.
تعدادی این وسط هستند مثل غلامحسین ساعدی که در عین اینکه در کنار آل احمد قرار می گیرند ولی تمایلات چپی بیشتری دارند. به هر حال در مجموع همه در دهه ۴۰ تمایلات سوسیالیستی داشتند و هنوز هم در طیف چپ بودند اما چپی که ادعای استقلال بیشتری داشت و منتقد حزب توده بود که چرا زیر بلیت روسها هست و می خواستند جور دیگر عمل کنند. با وجود این اصل قضیه این بود که به ناگاه در دهه ۴۰ بعد از هفت هشت سال خفقان و سکوت بعد از کودتای ۲۸ مرداد، یک دفعه اجازه داده شد که روشنفکران فعالیت کنند. اینها اغلب کسانی بودند که آموزش های خود را در دهه بیست دیده بودند.
از خود ال احمد گرفته تا شاملو و بقیه. بنابراین مشرب فکری شان چپ و انقلابی و رادیکال بود. و این خودش انرژی زیادی برای خلاقیت ایجاد می کند. اما خصوصیت آن عین دهه بیست است که بشدت سیاست زده بود. الان بیشترین انتقاداتی که به شاملو می شود این است که چرا اینقدر سیاسی فکر می کرد. بیضایی و ساعدی و دیگران همه کارشان سیاسی است. این سیاسی شدن فرهنگ و ادبیات و هنر که در دهه ۴۰ می بینیم ریشه اصلی اش مربوط است به دهه بیست گرچه نظرات سارتر و کامو و امه سزر و فانون آن را تقویت می کنند.
IRAN: 30 years later, a family again
takes to the streets
The decades ago Mina, an 18-year-old who had recently graduated fro
m high school, took to the streets with her family to protest the injustice and tyranny of Shah Mohammad Reza Pahlavi in demonstrations that led to his overthrow.
Last month, the 48-year-old professor of physiology again took to the streets, again her with family, to oppose the reelection of President Mahmoud Ahmadinejad amid allegations of massive vote fraud.
At the time of the 1979 Islamic Revolution, «the military were in the streets but they were just soldiers,» she recalled. «They were just doing their duty because of orders from their commander. Most of the time they came and told people to run and not to stay, because they were afraid of their commanders.»
But now, she said, it’s different. The pro-government Basiji militiamen on the streets «really beat people and they want to kill people,» she said in an interview, asking that her last name not be published for fear of retribution.
n 1979, so long as you didn’t leave your neighborhood you were safe. But now the fighting has spread to all parts of the capital. «In our streets, two or three young people were killed» in recent days, she said.Mina said she and her family went into the streets 1979 because they opposed the Shah’s autocratic rule. «Our family were in a good economic situation, better than now,» she said. «But at that time we thought, ‹We want a change of regime for justice.› We wanted a new system in the framework of justice. We thought, ’The foreigners plunder our oil and money.› We did not have independence in our foreign policy. We thought the distance between rich people and poor people was too much.»
Even up to two years after the revolution, Mina says her family was satisfied with the changes wrought by the new clerical rulers. «We thought we were on our golden way,» she recalled. «We were very happy for the revolution.»
Still, she admits that when she and her family cast votes for the Islamic Republic, they didn’t really understand what they were after. People wanted these things called democracy, freedom and independence, but weren’t sure what they meant.»
But after war the ended in 1988, they waited for positive change and got nothing.
«We wanted corruption to decrease. We could no longer accept the government’s claim that ‹we are in a special situation.› And we started to think that we are far away from the goals we had in the revolution. Now we want to return to those days. We want the good thing we wished for our country back.»
Still, she said she and her family don’t long for another revolution. They want the system to slowly change, to reform.
«We know that, with a real revolution, you cannot be sure that you will arrive at your goal,» she said.
– Los Angeles Times
————————————————————————-
June 13, 2009 Iran’s political coup
Gary Sick is Adjunct Professor of International Affairs and Acting Director of the Middle East Institute at the School of International and Public Affairs (SIPA) at Columbia University. He is an Emeritus board member of Human Rights Watch.
«Professor Sick served on the National Security Council staff under Presidents Gerald R. Ford, James Earl Carter, Jr. and Ronald Reagan. He was the principal White House aide for Iran during the Iranian Revolution and the hostage crisis. Mr. Sick is a captain (ret.) in the U.S. Navy, with service in the Persian Gulf, North Africa and the Mediterranean. He was the deputy director for International Affairs at the Ford Foundation from 1982 to 1987, where he was responsible for programs relating to U.S. foreign policy. He is also a member of the board of Human Rights Watch in New York and chairman of the advisory committee of Human Rights Watch/Middle East.
This is his opinion about current situation in Iran
June 13, 2009 Iran’s political coup
If the reports coming out of Tehran about an electoral coup are sustained, then Iran has entered an entirely new phase of its post-revolution history. One characteristic that has always distinguished Iran from the crude dictators in much of the rest of the Middle East was its respect for the voice of the people, even when that voice was saying things that much of the leadership did not want to hear.
In 1997, Iran’s hard line leadership was stunned by the landslide election of Mohammed Khatami, a reformer who promised to bring rule of law and a more human face to the harsh visage of the Iranian revolution. It took the authorities almost a year to recover their composure and to reassert their control through naked force and cynical manipulation of the constitution and legal system. The authorities did not, however, falsify the election results and even permitted a resounding reelection four years later. Instead, they preferred to prevent the president from implementing his reform program.
In 2005, when it appeared that no hard line conservative might survive the first round of the presidential election, there were credible reports of ballot manipulation to insure that Mr Ahmadinejad could run (and win) against former president Rafsanjani in the second round. The lesson seemed to be that the authorities might shift the results in a close election but they would not reverse a landslide vote.
The current election appears to repudiate both of those rules. The authorities were faced with a credible challenger, Mir Hossein Mousavi, who had the potential to challenge the existing power structure on certain key issues. He ran a surprisingly effective campaign, and his “green wave” began to be seen as more than a wave. In fact, many began calling it a Green Revolution. For a regime that has been terrified about the possibility of a “velvet revolution,” this may have been too much.
On the basis of what we know so far, here is the sequence of events starting on the afternoon of election day, Friday, June 12.
- Near closing time of the polls, mobile text messaging was turned off nationwide
- Security forces poured out into the streets in large numbers
- The Ministry of Interior (election headquarters) was surrounded by concrete barriers and armed men
- National television began broadcasting pre-recorded messages calling for everyone to unite behind the winner
- The Mousavi campaign was informed officially that they had won the election, which perhaps served to temporarily lull them into complacency
- But then the Ministry of Interior announced a landslide victory for Ahmadinejad
- Unlike previous elections, there was no breakdown of the vote by province, which would have provided a way of judging its credibility
- The voting patterns announced by the government were identical in all parts of the country, an impossibility (also see the comments of Juan Cole at the title link)
- Less than 24 hours later, Supreme Leader Ayatollah Khamene`i publicly announced his congratulations to the winner, apparently confirming that the process was complete and irrevocable, contrary to constitutional requirements
- Shortly thereafter, all mobile phones, Face book, and other social networks were blocked, as well as major foreign news sources.
All of this had the appearance of a well orchestrated strike intended to take its opponents by surprise – the classic definition of a coup. Curiously, this was not a coup of an outside group against the ruling elite; it was a coup of the ruling elite against its own people.
It is still too early for anything like a comprehensive analysis of implications, but here are some initial thoughts:
- The willingness of the regime simply to ignore reality and fabricate election results without the slightest effort to conceal the fraud represents a historic shift in Iran’s Islamic revolution. All previous leaders at least paid lip service to the voice of the Iranian people. This suggests that Iran’s leaders are aware of the fact that they have lost credibility in the eyes of many (most?) of their countrymen, so they are dispensing with even the pretense of popular legitimacy in favor of raw power.
- The Iranian opposition, which includes some very powerful individuals and institutions, has an agonizing decision to make. If they are intimidated and silenced by the show of force (as they have been in the past), they will lose all credibility in the future with even their most devoted followers. But if they choose to confront their ruthless colleagues forcefully, not only is it likely to be messy but it could risk running out of control and potentially bring down the entire existing power structure, of which they are participants and beneficiaries.
- With regard to the United States and the West, nothing would prevent them in principle from dealing with an illegitimate authoritarian government. We do it every day, and have done so for years (the Soviet Union comes to mind). But this election is an extraordinary gift to those who have been most skeptical about President Obama’s plan to conduct negotiations with Iran. Former Bush official Elliott Abrams was quick off the mark, commenting that it is “likely that the engagement strategy has been dealt a very heavy blow.” Two senior Israeli officials quickly urged the world not to engage in negotiations with Iran. Neoconservatives who had already expressed their support for an Ahmadinejad victory now have every reason to be satisfied. Opposition forces, previously on the defensive, now have a perfect opportunity to mount a political attack that will make it even more difficult for President Obama to proceed with his plan.
In their own paranoia and hunger for power, the leaders of Iran have insulted their own fellow revolutionaries who have come to have second thoughts about absolute rule and the costs of repression, and they may have alienated an entire generation of future Iranian leaders. At the same time, they have provided an invaluable gift to their worst enemies abroad.
However this turns out, it is a historic turning point in the 30-year history of Iran’s Islamic revolution. Iranians have never forgotten the external political intervention that thwarted their democratic aspirations in 1953. How will they remember this day?
Source: garysick.tumblr.com/post/123070238/irans-political-coup
———————————————————-
Students on Iran’s Future
I interviewed three Iranian students over Facebook. The talk was thought-provoking. It gives outsiders a rare change to see the Iranian unrest through the eyes of Iranian students. All three students are supporters of the opposition party, and two of them attend the University of Tehran. One student prefers to remain anonymous because the authorities are beefing up control on social media. So I used his nickname Behrang instead.
The whole world has been tweeting about Iran for the past couple of weeks. People call it the Twitter Revolution. What do you make of it?
Behrang: I am not easy with this expression. This revolution would happen even if there was no Facebook or Twitter. These media had real influence, but for me here in Iran, I see this as a strong need for reform that started many years ago with ex-president Mr. Khatami if not saying 100 years ago with the Constitution Revolution.
Sepehr: I think it’s not revolution going on, it’s changing in Iran. This change allow Iranian to have more freedom.
Do you think that social media (like Facebook and Twitter) create a PR game, and Ahmadinejad supporters who are less technically-equipped lost the game because the world is hearing the more Internet savvy voices in Mousavi’s camp?
Behrang: It is true that Mousavi’s supporters worked better with these social media, but the fact is his supporters have been much numerous in number and are much more motivated to do so.
Both parties are battling in social media, but Ahmadinejad seems to have lost the game. Why? Is it because Ahmadinejad is indeed very unpopular and his supporters are outnumbered by Mousavi’s, or because Ahmadinejad’s guys are less Internet savvy and are less capable of speaking to the West? What do you think?
Sepehr: The number of Mousavi’s vote is larger than Ahmadinejad’s vote. I found a document on Facebook, it showed Ahmadinejad losing the election.
Helyeh: Amadinejad has his own supporters who are in different groups of people but what you mentioned about being less Internet savvy is an acceptable reason. It is obvious that Ahmadinejad and his supporter are not those who care about IT. You can easily see the result of their disregard about the Internet.
How exactly widespread is social media during the protests? Do you know someone reporting actually on the scene as citizen reporters on Twitter or Facebook?
Behrang: Before and after the elections until now, I see people who share pictures and scenes from the gatherings and protests, even from the same day events.
Do you think the movement in Iran risks the future of social media in Iran? Because officials would probably say, «Wait a moment, this stuff is gonna ruin us, let’s shut it down.»
Sepehr: After the election all mobile operator limited their services (SMS not supported after election), and Internet speed is less than before the election. Actually all communication routes are blocked or access is difficult.
Helyeh: They had this policy for the past four years but what they hadn’t predicted was the creative ways people use it. These days, no one can stop the flow of information. They had many media for themselves but I think not only they are liars but also they are bad liars who can’t do it well.
Helyeh, let me ask you this. What do you mean by «what is shown about Iran are not all the things that are happening»? Do you think the talk about social media is exaggerating about what’s happening in your country?
Helyeh: What is happening in our country is made up of people whom media don’t know well. So some of the media can reflect the news but can’t have a good interpretation of what is happening. After Iran’s revolution (30 years ago) many things changed and now people want to have their values back. As you see, it may be that many people don’t want another regime. They just want to make it better and the current situation is not what they hoped for 30 years ago.
Is it fair to say that most intellectuals are for Mousavi? How about professors in University of Tehran, are they also in the demonstrations?
Sepehr: It’s fair to say that most intellectuals are for Mousavi because Ahmadinejad’s work during past four years showed that he’s not capable of being a president. Most of the conservatives didn’t support Ahmadinejad in this election. But Basij support Ahmadinejad to change the election results and repress the protesters.
Behrang: Yes, you can say that for sure. The professors are also mad about Ahmadinezhad’s policies and many have resigned as protest to the election results and gave statements about this, but you can not find them in demonstrations in the streets.
Helyeh: It’s fair. To be sure. In University of Tehran it was the same. Before the election many statements were published by professors of different universities including sociologists, politicians, among others. Actually some of them were not actively protesting after the election because they could lose their profession.
Conservatives do have supporters…Who are they? Are they truly the beneficiaries of Ahmadinejad’s hardline policies or just someone brainwashed to believe that Ahmadinejad is doing good.
Behrang: Both of these groups and mostly of the second group.
Helyeh: We cannot judge them easily. They all have different reasons and come from different layers of the society. Some of them have their own motives and some are influenced by Ahmadinejad’s ads. He has power over the weak. For example he pretends to be sincere and belong to ordinary people while others came for their benefits.
What are the odds of this crisis? What could be the worst scenario? Apparently the ruling clerics are getting tough.
Sepehr: It’s difficult to forecast this crisis. Most people want to change this situation. They want freedom and they are battling for it.
Behrang: They want ultimately to make their nuclear bomb. This is why they need someone like Ahmadinezhad and they will do everything to do that.
Helyeh: First of all in Iran, clerics have many different trends. Some of them are going to help this situation like Seyed Mohammad Khatami and Mehdi Karoubi. So you should distinguish between these two groups. For the second point: I’m sure that whatever happens will be good for Karoubi’s and Mousavi’s supporters, because they are going to make an intellectual movement to a better modern life. So if they cannot do anything these years, they can do later. We had a perfect start to change…
2009-07-02 03:49 (KST)
Source:http://english.ohmynews.com/ArticleView/article_view.asp?menu=A11100&no=385409&rel_no=1&back_url=
©2009 OhmyNews
———————————————————–
[Interview] Hamid Tehrani on Social Media and Iran
Hamid Tehrani is an Europe-based journalist, blogger and researcher. He covers Iran’s post-election turmoil for Global Voices. I interviewed him over the Internet for his view on how social media shapes the so-called «Twitter Revolution» in Iran.
Both parties are battling in social media, but Ahmadinejad seems to be losing the game. There could be a few explanations, either because Ahmadinejad is indeed very unpopular and his supporters are outnumbered by Mousavi’s, or because Ahmadinejad’s people are less Internet savvy and less capable of speaking to the West. What do you make of that?
Tehrani: I think the Internet has been the only (or almost the only) communication tool that civil society has had for years. Ahmadinejad has national TV and Radio and several newspapers at his service. The opposition has only the Internet. It does not mean that governmental sites are not active but compare to the opposition’s [they] are not significant.
There are less than 10,000 Twitter users in Iran and just a fraction of them are actually active during and after the election. [But] the whole world is relaying their messages creating an illusion that Twitter is extremely popular in Iran and that everyone uses it. Do you think social media kind of blew thing up: to dramatize the event, to make a exaggerated statement, and to created more biased news?
I think media exaggerates the impact of Twitter. Twitter is used to inform people what is going on in a demonstration such as slogans, security forces brutality…but they do not play a significant role to organize a movement. FaceBook plays a very significant role too. Mousavi’s supporters› FaceBook group has around 90,000 supporters, any message there can go around very fast. You Tube also helped Iranians to immortalize their struggle, victims and resistance.
Is coverage on Iran by CNN, BBC, Al Jazeera fair?
They are in a very difficult position. Almost all foreign journalists are kicked out of Iran or their activities are restricted. They rely on news that they can find on citizen media, through contact with eye witnesses and so on. Saying this, I should say their coverage is acceptable.
Do you think the movement in Iran risks the future of social media in Iran? Because officials would probably say ‹wait a moment, this stuff is gonna ruin us, let’s shut it down›
Short answer is if the ruling regime repress the protest movement even further, then free ‹breathing› may become a problem in Iran. Iran has become the most important prison for journalists and bloggers. Iranian regime knew about Internet’s impact for years and that is why it invested in controlling means.
I just read in Wall Street Journal that Nokia and Siemnes helped the regime to beef up its web control system and web spying network. May be it is time to shame these companies.
Source: www.english.ohmynews.com
———————————————————-

اتحاد برای ایران United4Iran



